#دلربای_من_پارت_165

امروز فقط منو شوکه زده میکرد...تازه معنی کارش هضم
کرده بودم...سعی کردم حلقه ی دستاش از دور کمرم باز کنم
ولی هرچی تقلا میکردم فایده نداشت...بااخم گفتم:
-دستات بردار داری عصبیم میکنی
کنارگوشم زمزمه وارگفت:
-یه فرصت یهم بده ...یه فرصت تاخودم بهت ثابت کنم !
نفسم صدا دار دادم بیرون گفتم:
-شاید اگه اون کاربا من نمیکردی یه فرصت بهت می دادم
...شاید بتونم نفرتم دور بریزم ولی وقتی یاد اون روز
میفتم نمیتونم فراموش کنم چون اون روز تومنو کشتی
....بقول معروف من دیگر آن من سابق نیستم
دستاش از دور کمرم شل شدن و کنارش افتادن....برگشتم
سمتش ....چقدر مظلوم به نظر میرسید ...کاش سرنوشتم
اینطور نبود...
-رادین ...من....فکرام میکنم بهت میگم ...
سریع ازاتاق زدم بیرون و به سمت اتاق جدیدم رفتم و پناه
بهش آوردم...
..........
نگاهم به داخل آینه انداختم...رژم برای هزارمین بار
تمدید کردم....یه کت دامن کوتاه ...کتم قرمز آلبالویی
...دامن کتم سفید....موهام هم بالای سرم بسته
بودن....شال حریر مشکی روی سرم انداختم...زیر دامنم هم
یه ساپورت پوشیده بودم..مثل همیشه پوشیده و شیک.
دراتاق باز کردم ..همزمان بامن دراتاق رادین هم باز

romangram.com | @romangram_com