#دلربای_من_پارت_164

گرد کردم و ازپله های مارپیچ طلایی رنگ با دو رفتم
بالا....
بدون اینکه فکر کنم به سمت اتاق باران رفتم و وارد
اتاقش شدم دربستم...قفسه ی سینه ام مرتبا بالا پایین می
رفت....
باران غرق خواب بود ...لبخند محوی روی لبم نشست....به
سمت تختش رفتم ....چقدر لباس صورتی بهش می اومد...هنوز
سخت میشد تشخیص دادکه شبیه ی کیه؟! اروم دست کوچیکش لمس
کردم...بوی پودر بچگانه می داد...بغضی به گلوم چنگ
انداخت..باصدای بغض دار گفتم:
-دخترم ...مامان می بخشی؟!
خم شدم روی دست های کوچولوش ب*و*س*ه ی کاشتم قطرهی اشکم
روی دستش چکید....مامانم راست میگفت که اگه به بچه شیر
بدی مهرش به دلت میشینه ...مهرباران درست مثل باران نم
نم داشت به دلم می نشست...نه نمیذارم کسی دخترم ازم دور
کنه! باران حق منه ...9ماه حملش کردم باخودم...انصاف
نیست که اینطور رهاش کنم...دیگه به این پی برده بودم که
خدا باران فرستاده تا از کینه ها و نفرت ها دوری کنم!
صدای باز بسته شدن در شنیدم...طبق معمول لابد پرستار
بود...بدون توجه به پرستار...دست باران نوازش
میکردم...و به اون چهرهی مظلومش خیره شده بودم...دستی
دور کمر حلقه شد...یکیه ی خوردم ...با ترس سرم به عقب
چرخندم که صدای آروم کنار گوشم گفت:
-نترس منم رادین

romangram.com | @romangram_com