#دلربای_من_پارت_160
پوزخندی زدم برای اینکه حرصیش کنم گفتم:
-بهتر بترسی خاطرات شمال که یادت نرفته؟
زد زیر خنده به دست پام اشاره کرد گفت:
-توکه نمیخای یه عمر بدون یه پا و یه دست زندگی کنی؟
باعصبانیت گفتم:
-حاضرم بدون دست پا زندگی کنم ولی زبون تو کوتاه کنم
-کوتاه نمیشه
بدون اینکه اجازهی حرف زدنی بهم بده رفت..مشت باحرص توی
دیوار کوبیدم...اگه من رادینم خب تو رو بلاخره
اسیرمیکنم...دختره سرکش
هرکاری میکردم پلک هام باز نمیشدن انگار چسب قطرهی
ریخته بودن...یه چشمم به سختی باز کردم نگاه ساعت کردم
ساعت11صبح بود مثل فنر از سرجام پریدم...دیشب باران
نذاشت بخوابم تاخود صبح ده بار شیر بهش دادم...بچه داری
نکردم که اینکار هم کردم...سریع آماده شدم...کارهای
باران انجام دادم سریع راهی شرکت شدم...امروز یه جلسه ی
مهم داشتم...
ازبس خسته بودم سرم روی میز گذاشتم...امروز دوجلسه پشت
سرهم داشتم...چشم هام سنگین شدن...
از گردن درد سرم بلند کردم...درحالی که گردنم ماساژ می
دادم نگاهم به پنجره دوختم...اخم هام درهم کشیدم یعنی
داشتم اشتباه می دیدم؟! نگاهم به ساعت گوشیم انداختم
1عصر بود...خورشید درحال غروب کردن بود...امروز کلا همش
دیرم میشد...سریع وسایلم برداشتم به سمت خونه رادین
romangram.com | @romangram_com