#دلربای_من_پارت_159
....ازاتاق زدم بیرون ...به سمت اتاق خودم رفتم....لباس
هام تعویض کردم مشغول کارهام شدم...محو کارام بودکه
دراتاق باز شد...تند سرم بالا آوردم که سراون شخص داد
بزنم که حرف تو دهنم ماسید...دلربا مثل طلبکارا دست به
کمر ایستاده بود ازپشت میز بلند شدم ...به سمتش رفتم و
باتعجب گفتم:
-چیزی شده؟
عصبی بهم توپید:
-از امروز به بعدحق نداری یک کلمه باهام حرف بزنی حتی
حق نداری بپرسی کجامیری فهمیدی؟
دست به سینه داشتم گوش میدادم ...باخونسردی گفتم:
-حرفات تموم؟
-اره
-خب حالاتو گوش بده تازمانی که توی خونه ی من هستی طبق
مقرارات من زندگی میکنی! هرکجاکه میخای بری باید
بگی...تا اطلاع ثانوی حق رفتن به شرکت نداری و به بچه
میرسی ....
-هه هه امری دیگه نیست؟! میگم شام چی میل داری خورشت
قیمه یا سبزی؟
-قیمه
یه قدم به سمتم برداشت و درحالی که دستش داخل هوا تکان
می داد گفت:
-آخه توفکر کردی کی هستی ها؟! من ازهرکی بترسم ازتو
نمیترسم
romangram.com | @romangram_com