#دلربای_من_پارت_158
شماهم باشه...
مهران-مرسی جناب قاضی
.........
بعد از دادگاه و محضر سوار ماشین شدم گازش گرفتم رفتم
سمت خونه....سریع ماشین پارک کردم پیاده شدم...
مستخدم هارا صدا زدم برای شب تدارکات دادم...به سمت
اتاق باران روانه شدم...درباز کردم...پرستارش کنارش
ایستاده بود
-سلام
پرستار-سلام قربان
-حال دخترم چطوره؟
-خوبه قربان...شیر بهش دادم پوشکش هم عوض کردم
-خیلی خب میتونی بری!
باران از توی گهوارهش بیرون کشیدم و درآغوشم
گرفتمش...لبخدی روی لب نشست گفتم:
-سلام عشق بابای! میدونی الان کجا بودم؟! رفتم این مامان
بدجنست بیارم..الانم توراه داره میاد...بارانم مرسی که
اومدی ....شاید خدا تورا داد به من که دل این مامانت
نرم کنم! بارانم نمیدونی چقدر دوستش دارم! اون چشم های
وحشی اش که بهم میدوزه قلبم میاد تو دهنم...بارانم
نمیخاستم مامانت اذیت کنم ....ولی دست خودم نبود...جلوی
مامانت کم میارم...یه نیروی قوی داره که نمیذاره جلوش
مقاوم باشم...بهت قول میدم نذارم مامانت ازپیشت بره
سرکوچولدی باران بوسیدم..دوباره گذاشتمش تو گهوارهش
romangram.com | @romangram_com