#دلربای_من_پارت_153
کرد رفت نشست روی کناپه...منم روی اولین کناپه
نشستم....منتظر نگاهش کردم...لبخندش پهن تر شد گفت:
-میدونم الان دارید پیش خودتون چی فکرمیکنید؟! که من
کیم؟! و آدرس شمارا چطور پیدا کردم....اوم خب من میترام
دخترعمه ی رادین ....این که من اینجام ..حقیقتش اینه...
بین حرفش پریدم گفتم:
-خودش کارساز نبود شمارافرستاده؟
توی مبل جابه جاشد گفت:
-نه اینطورکه شما فکر میکنید نیست!
چشم هام تنگ کردم گفتم:
-پس چه طوریاست؟
-اگه میشه تا پایان حرف هام بین حرف هام نپرید....من
نامزد رادینم قرار بود به این زودی ها ازدواج کنیم ولی
حضور بی موقعه ی شما همه چیز بهم ریخت...رفتم دم در
خونه تون گفتم دوستون هستم و آدرس بهم دادن....من برای
این اومدم چون میخام از من و زندگیم فاصله بگیرید..من
عاشق رادینم...خودت زنی منو خوب درک میکنی ...میدونم
رادین باهات چکارکرده قول میدم از بچه ات مثل جونم
مراقبت کنم...توهم یه لطفی کن از زندگیم برو بیرون...
باعصبانیت بلندشدم دستم به سمت در کشیدم و با داد گفتم:
-از خونه ی من برو بیرون
ترسید...بلند شد به سمتم اومد گفت:
-ببین من...
-نشنیدی گفتم بیرون
romangram.com | @romangram_com