#دلربای_من_پارت_150

خاک پدرم که همیشه حسرت پدر داشتن داشتم...باشه؟
-باشه
لبخندی زد گفت:
-آفرین
پیشونیم بوسید...بلند شد گفت:
-من برم...دانشگاه دارم...توی تولد 25سالگی ام که نبودی
حداقل توی 21سالی باش
-باشه داداشی
-خب من برم فعلا اجی گلم
-خدا به همرات عزیزم
عقب گرد از اتاق زد بیرون....ازگریه ی زیادی سردرد
گرفته بودم....مسکنی خوردم..کارام روبه راه کردم ازشرکت
زدم بیرون....به سمت خونه ی جدیدم رفتم...نیاز به
تنهایی داشتم.میخاستم از تنش های روزمره دور باشم....
کلید داخل در چرخندم وارد خونه شدم..چراغ هارا روشن
کردم.کیفم روی مبل پرت کردم به سمت اتاق خوابم
رفتم...لباس هام تعویض کردم..به سمت آشپزخانه رفتم چایی
ساز روشن کردم...دریخچال باز کردم...یکم از پیتزای دیشب
که مونده بود...بیرون آوردمش...پشت میز غذا خوری
نشستم...یکم ازش خوردم...اشتهام کور شد...بیخیال شدم
بلندشدم...چایی ریختم رفتم توی نشیمن...لپ تاپم روشن
کردم شروع کردم به انجام کارام...دوساعتی بودکه سرم توی
لپ تاپ بود گوشه ی چشام هام با انگشت های اشاره فشردم
تا یکم ازخستگی ام رفع شه...صدای موبایلم بلند شد با بی

romangram.com | @romangram_com