#دلربای_من_پارت_149
چقدر بدبختم!
-راست گفته مریم...گریه کن دلربا بذار سبک بشی
گریه ام بیشتر اوج گرفت...روسریم ازسرم افتاده
بود...آرین موهام نوازش میکرد...آرین بی صدا اشک می
ریخت...باصدای گرفته ام که نشانه گریه کردن زیادم بود
گفتم:
-آرین میدونی من چی هاکشیدم؟! خیلی سخته مادر بشی ولی
حسی به بچه ات نداشته باشی چیزی که شاید خیلی ها آرزوش
داشته باشن...بچم گریه میکرد ولی من بهش محل نمیذاشتم
...خودش کثیف کرده بود ...ولی عوضش نکردم ..بچه پاهاش
همه سوخته بودن؟! آرین مقصر زندگی من کیه؟! میفهی
بانفرت بزرگ شدن یعنی چی؟!
-هیسس آروم باش عزیزم...درکت میکنم
از آغوشش فاصله گرفتم...یکم آروم شده بودم! اشک هام پاک
کردم...آرین با دستاش صورتم قاب گرفت گفت:
-خواهرمن کسی نبودکه با یه مشکل بهم بریزه!
-اینا مشکل نیستن ...دردهای دلم هستن آرین
-هرچی .....میخام قوی باشی....مثل همیشه...به همه ثایت
کن تو دلربای سرمدی ...ملکه ی قدرت...تو ملکه ی صنعتی
....نذار تاج ملکه بودنت ازت بگیرن....بذار هرکی میخاد
هرچی بگه! تو دلربای ....مادر یه بچه معصوم....کاری به
اون رادین ندارم...برای بچه ات مادری کن...من پشتم
دلربا...تا آخر نمیذارم کسی بهت صدمه بزنه ...به ارواح
خاک مادرم که هیچ وقت مادربودنش حس نکردم...به ارواح
romangram.com | @romangram_com