#دلربای_من_پارت_148

بلند شدم...میز دور زدم رفتم کنارش نشستم ...دستام دور
بازوهاش حلقه کردم...سرم به سرش چسبوندم ...بغضم قورت
دادم گفتم:
-داداش کوچولوی من ....نبینمت ابری .تو بهترین داداشی
هستی که دارم! تو تنهاکسی هستی که بهم دروغ نگفتی....
سرم ازکنار سرش برداشتم...چشم هاش دودو میکردن...باپشت
دست صورتم نوازش کرد گفت:
-چرا اینقدر پژمرده شدی؟
اشک هاش بند نمی اومدن....اشک های منم جاری شدن....دستش
گرفتم بوسیدم بابغضی که به گلوم چنگ انداخته بود گفتم:
-میگذره
-نه نمیگذره .....عمرمون میگذره ولی دردها نه!
-من تاوان دادم...
-تاوان چی؟
باهق هق گفتم:
-تاوان عشق رادین
خودم داخل آغوش آرین رها کردم...اونم پابه پام شروع کرد
به گریه کردن...دربین گریه کردن گفتم:
-من نابودشدم...آرین دنیام گرفتن...مادرم کردن .....بچه
ام گرفتن....خانواده ام بهم دروغ گفتن....من بی کسم
...حالا میفهم مریم چی میگفت
-چی میگفت دردت به جونم؟
-میگفت آدم تنها فرقی نمیکنه بچه پروشگاهی باشه یا
خانواده داشته باشه وقتی تنهاست یعنی تنهاست....آرین من

romangram.com | @romangram_com