#دلربای_من_پارت_147
-باشه نزن ...عصر میام فعلا
-اوکی فعلا
تماس قطع کردم...سریع آدرس براش اس کردم تقه ی به درد
خورد.....
-بیا تو!
در باز شد....آرین ازلای در سرک کشید و باخنده گفت:
-اجازه هست خانوم رئیس؟
لبخندی زدم گفتم:
-نمک نریز بیا تو..
آرین وارد اتاق شد....در پشت سرش بست اومد روی کناپه ی
ک مقابل میزم بود نشست ...پاش روی پاش انداخت بهم زل
زد...خندیدم گفتم:
-دیونه چرا اینطور نگاه میکنی؟
بدون اینکه چشم ازم برداره گفت:
-میخام خوب نگاهت کنم! تو خواهر منی دلربا؟
یکیه ی خوردم! با جدیت گفتم:
-معلومه که خواهرتم دیونه
-من بی غیرتم نه؟
اشک هام داخل چشم هام حدقه زدم....خدایا داداشم داشت چی
میگفت؟ سری تکان دادم با صدای بغض دار گفتم:
-نه عزیزم چرا همچین فکرمیکنی؟
به عسلی خیره شد گفت:
-چون گذاشتم رادین دنیای ...
لبش گزید ادامه نداد...آروم اشک می ریخت...ازپشت میز
romangram.com | @romangram_com