#دلربای_من_پارت_145
ولی اونقدر مادری درحقت کرده که اصلا مادر رادین مادر
خودت نمیدونی! ...اون وقت تو باران که از گوشت خونت
داری ازخودت دورش میکنی؟! دخترم خدا چرا بهشت زیرپای زن
هاگذاشته؟!چون میدونه زن پراز احساس پراز دلتنگی ...پر
از عشق...دخترم باران به مادر نیاز داره...تو باید کنار
اون باشی...حتی اگه از رادین نفرت داشته باشی
درتمام لحظه ی که خاله حرف میزد سکوت کرده بودم...
-خاله یعنی من میتونم مادر خوبی باشم؟ میتونم این همه
نفرت از خودم دور کنم؟! میتونم اون کاری که اطرافیانم
باهام کردن رو فراموش کنم؟
-اره عزیزمم میتونی چرا نتونی؟! تو ببخش که خداهم
ببخشه!
خاله درآغوش گرفتم و باصدای زمزمه وارم گفتم:
-مرسی خاله بابت همه چیز
...........
سه روز بعد:
سه روز بود که برگشتم...دوباره شدم همون دلربا..ولی
اینبار خالی از هرحس کینه و نفرت...پرونده ها را بررسی
می کردم ....درباز شد....مستخدم شرکت وارد شد...سینی
چایی ام و روزنامه ام مقابلم گذاشت...رفت....فنجان چایی
ام برداشتم و جرعه ی ازش خوردم ...روزنامه رو طبق عادت
همیشگی ام برداشتم و صفحه های که مربوط به شرکت های مهم
بود باز کردم....ابروهام بالا پریدن....تیراژ روزنامه
نوشته بود"رادین صدر همراه فرزندش باران"
romangram.com | @romangram_com