#دلربای_من_پارت_144
سرش به عقب چرخند...بدون گفتن یک کلمه از خونه زد
بیرون....قدم هام به سختی برداشتم ...وارد ایوان
شدم...دستم به ستون گرفتم....رادین وسایل داخل ماشین
گذاشت و سوار شد...امیر درحالی که تکیه اش به ماشین
داده بود نگاهش بهم دوخت....نگاهش پراز حرف های ناگفته
بود! سری تکان داد سوار ماشین شد....و حرکت
کردن....اینقدر به رفتن شان نگاه کردم که ماشین محو
شد.دستی روی شانه ام نشست.....با صدای بغض دار گفتم:
-خاله من سنگدل دلم نه؟
کنارم ایستاد...با چهره غمگینش گفت:
-نه عزیزم!
-باران کنار من نمی تونست زندگی کنه!
-دخترم تو بد شروع کردی! ما زن ها هرچه قدرکه تلاش کنیم
به قوی بودن بازم ضعیفیم ......دخترم تو داری با زندگیت
بدترین کارمیکنی!
نگاهم بهش دوختم گفتم:
-یعنی میگی برگردم کنار کسی که حق زندگیم گرفت! حق زن
بودنم گرفت! اره خاله؟ برگردم کنارکسی که قاتل احساسات
منه؟
-کنار اون نه ! کنار بارانت برگرد...اون بچه به مادر
نیاز داره! زمانی که مادرت رادین به مادر اصلیت داد فقط
می خواست یه دخترداشته باشه تا بتونه تموم سختی های که
کشیده برای اون دختر جبران کنه! ببین مادرت ازحق خودش
گذشت و تورو مادرانه بزرگ کرد درحالی که دخترش نبودی!
romangram.com | @romangram_com