#دلربای_من_پارت_143

نمیام...بچه ات ببر برو
دستم بین دستاش گرفت....گرم های دستش دلم لرزاند...سریع
دستم از بین دستاش بیرون کشیدم و باعصبانیت گفتم:
-هرگز بهم دست نزن!
آهی کشید گفت:
-خیلی خب...هرطور که توبخای
نگاهش سمت باران گرفت....چشم هاش برق زد...دستش به سمتش
برد ...و ازگهواره بیرون آوردش ...توی بغلش گرفتش...روی
سرش ب*و*س*ه ی کاشت گفت:
-دخترم...عزیز دلم
بهش خیره شدم....این آدم کی بود؟! کاش مامان هیچ وقت
جای منو رادین عوض نمیکرد....زیر چشمی منو نگاه
کرد...نگاهش بهم دوخت و باجدیت گفت:
-به بچه شیردادی؟
دستام بغل کردم ابروی بالا انداختم و باتمسخر گفتم:
-امری دیگه ی نیست؟
اخم هاش درهم کرد گفت:
-وظیفه تو شیردادن به این بچه ست
-نه بابا...آخه توکی هستی که به من میگی وظیفه ام چیه؟
-من بابای بچه اتم
-هه اشتباه فکر کردی جناب بچه ات بردار برو...
نگاهم کرد سری تکان داد برام بلند شد ...بلند شدم...به
سمت در رفت قبل از خارج شدن باصدای بلند گفتم:
-مواظبش باش..

romangram.com | @romangram_com