#دلربای_من_پارت_142

تکیه دادم...دستم شانه وار بین موهام کشیدم گفتم:
-این موضوع فقط به خودم مربوطه نه کسی دیگه
پوزخند صدا دار امیر شنیدم ولی ترجیح دادم سکوت کنم!
به جاده خیره شدم..برام هیچکس مهم نبود جزء دلربا...حالا
دارم میفهمم که من دیونه وار عاشق دلربام
نگاهم به نوزادی که درگهواره بود انداختم....آروم دست
ظریفش لمس کردم...پوست لطیفش دلم لرزاند.....دستش بو
کردم...یه حس عجیب بهش داشتم...از این همه بدبودنم شرمم
شد...صدای در چوبی اتاق خاله که باز شدشنیدم ...بدون
اینکه برگردم...پوزخند صدا داری زدم گفتم:
-خاله ! می ببینش شبیه بچه گی های خودم...خاله دلم براش
میسوزه...چون اولین بچه یه که مادرش دوستش نداره...شاید
باباش حداقل دوستش داشته باشه..میدونی خاله من خیلی
بدبختم...چون نمیتونم بچه ام دوست داشته باشم...توی این
مدت حتی یکبار هم اسمش نگفتم...هیچ وقت باعشق بهش شیر
ندادم...اگه رادین اینکار باهام نمیکرد شاید می
ببخشیدمش ...ولی الان...نمیدونم!
سرم طرف خاله چرخندم...زبونم قلف شد....چشم هام از حدقه
زدن بیرون...سریع به خودم اومدم و با اخم گفتم:
-چرا اومدی؟
نزدیکم اومد...کنارم نشست گفت:
-اومدم ببرمتون هم تورو هم بچه مون
ابروی بالا انداختم گفتم:
-ببری؟! انگاری خیلی خوشبحالت شده..!من باتو جهنم

romangram.com | @romangram_com