#دلربای_من_پارت_140

.....آخرین پله رو هم پشت سر گذاشتم ....پشت میز صبحانه
نشستم...درحال صبحانه خوردن بودم که تلفنم شروع کرد به
زنگ خوردن...امیر بود جواب دادم:
-بله امیر؟
-آمادهی؟
-اره
-دم درم بیا
-باش اومدم
تلفن قطع کردم...نگاهی به تیپم انداختم ..پیراهن دکمه
دار آستین بلند به رنگ سورمه ای شلوار کتان مشکی
....کافشن چرمم هم پوشیدم...وسایلم برداشتم ازخونه زدم
بیرون....
امیر منتظر داخل ماشین نشسته بود...درماشین باز کردم و
نشستم آروم گفتم:
-سلام
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
-سلام
ماشین به حرکت درآورد مسافت زیادی نرفته بودیم که گفت:
-دلربا افسردگی گرفته...سعی کن باهاش کل کل نکنی! بچه
رو گرفتی میایم....دیگه کاری به اون نداشته باش
مثل همیشه اخم ظریفی بین ابروهام نشست گفتم:
-من هردوشون میخام!
-یکم دیر اقدام کردی!
سرم به سمتش چرخندم گفتم:

romangram.com | @romangram_com