#دلربای_من_پارت_139

غرق شده ام داخل دریای گ*ن*ا*ه هام غرق شدم...خیلی وقته
غرق شدم....نگاهم به قفسه ی کتابخانه ام افتاد....یک
کتاب باهمه ی کتاب ها فرق داشت....نیم خیز شدم....دو دل
بودم همه ی عزمم جزم کردم ....خیلی وقت بود باخدای
بالاسریم کاری نداشتم!
از روی تخت بلند شدم..به سمت سرویس بهداشتی رفتم وضو
گرفتم ...
سجاده ام پهن کردم...یادگار خانوم جان ازمشهد وقتی که
تازه باخانوم جان آشنا شدم این بهم هدیه داد...اون زمان
پوزخندی گوشه ی لبم نشست ...ولی الان ...
شروع کردم به نماز خوندن...به اسم خدا که میرسیدم هق هق
میزدم ......اشک هام روی گونه ام می چکید....
سلام نماز دادم...تسبیحم گرفتم لمسش کردم....زیر لب آروم
زمزمه کردم:
-خدایا می بخشیم؟بد کردم میدونم! دل هزاران
نفرشکستم...به همه فقر فروختم...ولی الان پشیمونم...خیلی
کمکم کن!
سجاده ام بدون اینکه بردارم به سمت تختم رفتم...دراز
کشیدم....پلک هام سنگین شدن بعد چندسال بلاخره به
استقبال یه خواب آروم رفتم.
باصدای گوشی آروم پلک هام باز کردم......روی تخت نیم
خیزشدم صدای گوشی رو قطع کردم .....روی تخت نشستم
....دستی توی موهام کشیدم...بلندشدم سریع آماده شدم...
درحالی که ساعت مچی ام می بستم از پله ها می رفتم پایین

romangram.com | @romangram_com