#دلربای_من_پارت_138
کردم...به سمت مبل رفت نشست...
-میعادی خوبی؟
-مرسی قربان! احظارم کردید؟
-اره میخام یه پرونده مهم بهت بسپارم این پرونده خیلی
مهم میخام برد باتو باشه حتی اگه تموم کلک هات به کار
بردی!
-چشم قربان
لبخندی زدم....درمدتی که من صحبت میکردم میعادی گوش می
داد...حرفم که تموم شد ...دستش زیر چانه اش ستون کرد
گفت:
-داداگاه در یه صورت موافقت میکنه؟
-درچه صورتی؟
-اینکه تقاضا کنید بچه ام میخام تا دوسالگی شیر
مادرخودش بخوره! و برای اینکه داداگاه نه نیاره از یه
دکتر هم یه نامه میگیرم که سلامتی بچه پایین!
چشم هام از خوشحالی برق زدن گفتم:
-آفرین...
بعد از اتمام حرف های منو میعادی ....میعادی رفت...امیر
اس داد گفت:
-فردا ساعت 8حرکت میکنیم
بعد از خوردن شام ....به سمت اتاقم رفتم ...
روی تخت دراز کشیدم...دستم زیر سرم گذاشتم...به سقف
اتاق خیره شدم..این روزا سقف اتاق بهترین بهانه بود
برای درد دل کردن!
romangram.com | @romangram_com