#دلربای_من_پارت_136
جلوی در خونه ایستادم! نگاهم به میترا افتاد...بابی
حوصلگی ازماشین پیاده شدم گفتم:
-سلام اینجا چکارمیکنی؟
به سمتم اومد لبخندی زد و دسته کیفش فشرد گفت:
-میشه حرف بزنیم؟
-میترا حال روحی خوبی ندارم باشه برای بعد
ریموت در زدم
-میدونم دایی گفت .
درماشین باز کردم گفتم:
-خوبه که میدونی و اینطور اصرار داری!
با من من گفت:
-اومدم بگم ....من حاضرم مادر بچه ات بشم
اخم هام درهم کشیدم گفتم:
-بچه ام خودش مادر داره!
زهرخندهی زد گفت:
-کسی که قصد جونت داشته مادر نیست!
درماشین بهم کوبیدم...به سمتش قدم برداشتم یک قدم به
عقب برداشت..با عصبانیت گفتم:
-اینو توی گوشت فرو کن! من زن دارم بچه دارم! تموم دنیا
که جلوم سد بشن زنم به دست میارم! من اشتباه کردم و پای
اشتباهم می ایستم
به سمت ماشین رفتم که صدای بلندش متوقفم کرد:
-تو باز داری حماقت میکنی! اون دختر ارزش نداره! میدونم
الان داری بخاطر اشتباهت مردونگی میکنی و پای جبرانش می
romangram.com | @romangram_com