#دلربای_من_پارت_135
ولی فکرنکنم بیاد....ولی بچه ات میده!
عرق سردی روی پیشونیم نشست.....لب هام تر کردم..حدس
اینو میزدم که دلربا منو نخاد ....
با صدای گرفته گفتم:
-باشه!
معطل نکردم...از مطب امیر زدم بیرون....دستم به دیوار
زدم تا مانع سقوطم شه..
"بار دیگر میکنم خواهش ولی اصرار نه....آنچه دستت دادم
نامش دلست افسار نه"
هق هق مردانه ام ازگلویم خارج شد...دستم روی قفسه ی
سینه ام کشیدم تا تیر کشیدن قفسه سینه ام کم شه ولی
فایده نداشت....به سختی خودم به ماشین رساندم.
سوار ماشین شدم سرم روی فرمان گذاشت....هق هق ام سکوت
ماشین شکست ....
شرمنده بودم از خدای بالاسرم...حتی خجالت میکشیدم صداش
کنم ! من چکار کردم؟! سرم بلند کردم نگاهم به آینه
ماشین دوختم
"گفتی عاشقم هستی ولی انگار نه"
زیر چشم هام گود افتاده بود! صورتم تکیده بود...حقم
بود....من از یه قاتل هم بدترم! من قاتل دنیای دخترانه
ی دلربا هستم...قاتل خوشبختی زندگی دلربا هستم!
با دست های لرزانم ماشین روشن کردم!بلاخره بعد از چندماه
چشم انتظاری فردا دلربا رو ببینم!
به سمت خونه رفتم....
romangram.com | @romangram_com