#دلربای_من_پارت_133
جاری شدن....
طبق معمول رادین در شهر پرسه میزد...به دنبال یه آشنا؟!
11ماه بودکه هیچکس از دلربا خبری نداشت....دیگر همه
داشتن شک میکردن که دلربا زندس.....نا امید ازهمه جا
سرش را به پشتی صندلی تکیه دادو با بغض گفت:
-کجای دلربا؟
دلربا درحالی که کنار رودخانه نشسته بود ....امیر به
سمتش رفت...این روزا امیر بیشتر از هرکسی حال روز
دلربای خسته را درک میکرد!
آدم عاشق حاضرست بمیرد ولی نگذارد عشقش خم به ابروی
بیاورد...این کار هم از امیر عاشق پیشه بعید نبود!
آروم کنار دلربا نشست...دلربا اینقدر غرق در افکارش
بودکه متوجه ی حضور امیر نشد...امیر به نیم رخ دلربا
خیره شد...توی دلش زمزمه کرد:
-چی میشد مال من میشدی؟
چه آرزوی محالی! خداهم نمیداند آرزوی کدام یک از آن ها
را مستجاب کند! رادین عاشق را؟! یا امیر عاشق را؟!
امیر سکوت را شکست گفت:
-حالت خوبه؟
دلربا همان طورکه به رودخانه خیره بود گفت:
-حال من با حال دیروزم تغیری نکرده
امیر لبخند محوی زد سرش تکان دادگفت:
-میدونم...خاله میگه بیشتر از قبل ساکت شدی حتی به
باران هم توجه ی نداری..
romangram.com | @romangram_com