#دلربای_من_پارت_131

با بی تفاوتی ازکنارش گذشتم...صدام کرد.ایستادم...به
سمتم اومد روبه روام ایستاد....با شرمندگی گفت:
-دلربا منو ببخش نمی خواستم بهت دروغ بگم ...
پوزخندی زدم گفتم:
-مونا دیگه هیچی برام مهم نیست ....چون دیگه حسی به
زندگی کردن ندارم
ازکنارش گذشتم و به سمت اتاقم رفتم.
این چند روز فقط به اتاقم پناه می بردم...شاید بزرگترین
حقی که خدا درحقم کرده اینه که آدمی نیستم باهر اتفاقی
بهم بریزم .....به سمت کمدم رفتم ...وسایلم برداشتم همه
ی وسایلم توی ساکم گذاشتم.
بهترین کار بودکه مدتی از همه چیز دور باشم تا به آرامش
برسم....روی تخت نشستم ....دستم روی شکم کشیدم...یعنی
من مادر شدم؟! به همین راحتی؟همیشه باخودم فکرمیکردم
اگه روزی مادر شدم میتونم مثل تموم مادرا عاشق بچه ام
باشم؟!
ولی الان...خالیم از هر احساس...
آروم زمرمه کردم...
-من همان دخترکم ...همان دختری که از ترس خواب های
شبانه اش به آغوش مادرش پناه می برد
ولی کو آن مادر؟! که دست برسر موهایم بکشد و بگوید
هستم؟
من همان دخترکم که مثل ماهی آرام و ساکت گوشه ی حوض
قدیمی پیرزن تنها کز کرده ام ....

romangram.com | @romangram_com