#دلربای_من_پارت_130

از دور ور زندگیم بردار و برو...اسم تو حتی صدات نمیخام
بشنوم ....حتی عشقت هم که نسبت به من داشتی همش دروغ
محض بود
-نه بخدا! من عاشقتم دلربا!
سری تکان دادم گفتم:
-نمیتونم باورت کنم رادین نمیتونم
-یه فرصت...فقط یه فرصت بهم بده!
چندقدمی که بین مان بود را ازبین بردو باصدای زمرمه وار
که پر از خواهش تمنا بودگفت:
-بذار عشق به هردوتامون نشون بدم! یه فرصت دلربا بخاطر
بچم
نگاهم روی اجزایی صورتش چرخندم! می تونستم بهش فرصت
بدم؟! خودمم نمیدونستم...زمزمه کردم:
-برو رادین تو تموم فرصت ها از خودت گرفتی
خم شدم دسته کلید برداشتم در بازکردم صداش باعث شد دستم
روی دستگیره در متوقف بشه!
-تموم تلاشم میکنم اینو بهت ثابت میکنم...بهت ثابت میکنم
بخاطر عشق تو حاضرم جونم بدم!
چشم هام روی هم فشرد...قطرهی اشک از گوشه ی چشمم چکید!
وارد خونه شدم و در بستم....به سمت خونه قدم
برداشتم...بغضی روکه به گلویم چنگ انداخته بود قورت
دادم...پام روی پله گذاشتم که در باز شد ...سرم بالا
گرفتم.مونا بود.مثل همیشه با چهره ی نگران بهم خیره شده
بود.

romangram.com | @romangram_com