#دلربای_من_پارت_129

های این شهر؟!
من کودک درونم سالیان ساله که ازدستم ....زمانی که کلمه
ی انتقام توی مغزم هک شد....
اینقدر غرق در افکارم بودم که نمیدونم کی رسیدم....کلید
انداختم توی در....بی حوصله ازتموم دنیا....
-دلربا...
باشنیدن اسمم دسته کلید از دستم افتاد....باترس به عقب
برگشتم...ازهمون شبی که باهام بد کرد ازش
میترسیدم...منم میخاستم بهش بدکنم ولی نه اون بدی که
اون درحق من کرد! یک قدم به سمتم برداشت...چقدر پژمرده
شده بود...ولی حقش بود...شاید چوب خداست ....که داره
اینطور عذاب میکشه.نگاه غمگینش به چشم های پراز ترس من
دوخت گفت:
-اومدم اینجا باهات حرف بزنم!
باصدای لرزون گفتم:
-من باهات حرفی ندارم
-ولی من دارم
-برای خودت نگهشون دار شاید لازمت بشه
-ببین دلربا من نمیخاستم اونکار بکنم...به جان مادرم
قسم میخورم! روزی هزار مرتبه خودم سرزنش میکنم! که
چرا؟! ولی خودمم جواب چرا هام نمیدونم! فقط اومدم بگم
میخام پای اشتباهم بمونم حتی اگه هزار بار منو پس بزنی!
نگاه نفرت بارم بهش دوختم گفتم:
-بزرگترین حقی که میتونی درحق من بکنی اینه که سایه ات

romangram.com | @romangram_com