#دلربای_من_پارت_128

از مطب امیر زدم بیرون....تصمیم گرفتم یکم قدم بزنم!
فکرکنم دیگه زندگی بازی هاش تموم کرد....رسیده بودم ته
خط ...نه راهی برای برگشت داشتم...نه راهی برای جبران
اشتباهاتم....باید همینطوری پای اشتباهاتم
میسوختم....درست عین یه شمع
کاش میشد بدونم چرا؟! چرا باید من بیخودی قربانی میشدم؟
رادینی که ادعای عاشق های سینه چاک داشت چطور تونست
اینکار بامن کنه؟!
شایدم مقصر اصلی داستان منم ...که یه انتقام بچه گانه
را راه انداختم...امروز دفتر انتقامم برای همیشه می
ببندم...شاید منم بتونم از امروز به بعد مثل همه ی
دخترانم هم سن سالم یه زندگی آروم شروع کنم!
منم حق داشتم زندگی کنم...عاشق بشم...درست عین
همه...ولی افسوس که تموم این حق هارا رادین ازم گرفت...
روزایی باید داد زد آهای زندگی ازت متنفرم....من حق
داشتم بد بشم...حق داشتم خودخواه باشم...چون باکینه
بزرگ شدم!
ولی نمیخام دیگه کینه داشته باشم...میخام همون دلربای
باشم که باپژمرده شدن گل های رز قرمزش میزد زیر
گریه....
من سال هاست دنبال اون دلربا میگردم...ولی نمیتونم
پیداش کنم!
گاهی مواقع باخودم فکرمیکنم من اون دختر بچه ی تخس و
مهربون 1ساله را کجای این شهر گم کردم؟! درکدام پس کوچه

romangram.com | @romangram_com