#دلربای_من_پارت_127
-پس میگی چکار کنم؟ امیر کلافم بهم ریختم! شدم عین مردهی
متحرک!
-من یه خاله دارم توی یکی از روستای های اطراف شمال
تنهاست....شوهرش دوسال پیش از دست داده میخایی بری
اونجا تا بعد از زایمانت؟
نیشخندی زدم گفتم:
-امیر متوجه ی حرف هام شدی یانه؟ میگم من این بچه رو
نمیخام!
-گ*ن*ا*ه داره دلربا!
-میدونم! ولی من نمیتونم مادر بشم! من پرازم از حس
نفرت..پرم از حس کینه اونم نسبت به بابای این بچه!
-باشه همه ی این ها قبول!بعد از اومدن به دنیا میدمش به
یه زوج اون ها بچه دار نمیشن ....اینطوری توهم دیگه
راحت میشی ...و اون هاهم به آرزوشون میرسن!
یکم فکر کردم! بد فکرنبودی! شاید بهترین لطف بودکه
میتونستم درحق این بچه بکنم!
-باشه ...حالا چطورمیشه رفت خونه خالت؟
لبخندی زد گفت:
-تو آماده باش من خودم فردا میام دنبالت
-باشه...پس من برم..
-باشه مواظب خودت باش
بلند شدم...
-باشه روزش خوش
-روز توهم خوش
romangram.com | @romangram_com