#دلربای_من_پارت_125
دستم به سمت رادین کشیدم گفتم:
-حتی این که میدونست ولی بازم زهرش بهم ریخت...
دستم انداختم کنارم و باصدای آروم گفتم:
-حالا میفهمم که هیچکس ندارم...حق دارید سکوت کنید
....چون حالا میفهمم دنیا یعنی چی؟! این همه گرگ کنارم
بوده و خبر نداشتم
دایی-دلربا..
دستم به حالت سکوت جلوش گرفتم و گفتم:
-هیس...حتی نمیخام صداتون بشنوم...ازامروز به بعد
دلربای نمی ببینید
روی پاشنه ی پاچرخیدم سمت رادین با نفرت گفتم:
-میدونم امیر بهت چی گفته ولی باید به عرضت برسونم با
اینکه ازاین بچه نفرت دارم ولی آرزوش به دلت میذارم
نگاهی به همه انداختم سریع از خونه زدم بیرون....
دو روز بعد:
-ببین عزیزم من راحت میتونم جنین سقط کنم ..ولی به بعدش
فکر کردی؟! به اینکه قراره چی سرت بیاد؟ شاید نتونی
دیگه حس مادرانه ی روکه میخای حس کنی! همه ی اینها به
کنار جواب خدای بالا سرت چی میخای بدی؟
نگاه عصبیم بهش دوختم گفتم:
-خدا مگه به من فکر کرد؟! خانوم دکتر من تا حالا ازکسی
خواهش نکردم لطفا خواهش میکنم جنین ازبین ببر
نگاه غمگینش بهم دوخت گفت:
-نمیتونم....میدونم درچه وضعیتی هستی امیرحسین برام
romangram.com | @romangram_com