#دلربای_من_پارت_124

میدونست ولی اشتباه بود بابک بی تقصیر بود! مهرداد
بدهیه های زیادی داشت ....یکی از رقیب های مهرداد که
ازکینه ی بابک و مهرداد باخبر بود از این فرصت سوء
استفاده کرد و زهرش ریخت و دختر عزیز من و دامادم
کشت....این بود راز این چهارتا دوست...همه ی سال به جون
هم افتادید درحالی که هیچکدومتون مقصر نبودید!
خانوم جان گریه اش اوج گرفت به سمت من برگشت و سری از
روی تاسف سری تکان دادگفت:
-ولی تو رادین میدونستی جریان چیه ولی بازم زهرت به
دلربا ریختی ...
باشرمندگی سرم انداختم پایین....صدای فریاد دلربا باعث
شد سرم تند بالا بیارم....با خشم روبه همه گفت:
-ازهمه تون متنفررم..این همه سال راز به این مهمی رو از
مخفی کردید به چه حقی؟! شماها بامن چکار کردید؟! با
زندگی من چکار کردید؟! این انصاف؟! دلتون اومد ؟! مگه
چکار کرده بودم؟!
نگاهم به دایی انداختم...و با حالت زاری گفتم:
-دایی تو دیگه چرا؟! این همه سال منو بانفرت بزرگ
کردید؟! چرا؟! شب ها با کابوس میخوابیدم؟! ولی دم
نمیزدم..
نگاهم به سمت بقیه چرخندم گفتم:
-دلامصب هامگه چکار کرده بودم؟! دلتون خنک شد؟
اشک هام روی گونه سرازیر شدن...فریاد کشیدم:
-شما همه ی دنیام گرفتید

romangram.com | @romangram_com