#دلربای_من_پارت_122
اصلا من آدم هستم؟!
دو روز بعد:
ماشین پارک کردم پیاده شدم.....انگار من آخرین نفر
بودم...به سمت ساختمان باغ رفتم...در باز کردم...همه
نگاه ها به سمتم چرخید...خانوم جان با همان نگاه جدیش
گفت:
-بیا تو
دربستم و به سمت اولین مبل رفتم نشستم...خیلی خونسرد
نگاهم چرخندم! بابا
مامان...مستانه...مونا..دلربا..آرین...دایی
منوچهر...همه بودن...حتی امیر...دلربا باصدای ضعیفی
گفت:
-خانوم جان میشه شروع کنی؟! من میخام زودتر تموم شه برم
چون حضور بعضی ها باعث میشه حالت تهوع بگیرم
پوزخندی روی لبم نشست...انتظار تحقیر شدن رو
داشتم...خانوم جان صرفحه ی کرد تا گلوش تازه شه
....خیلی آروم شروع کرد...
-چندسال پیش ..دو دوست بودن که جونشون برای هم
درمیرفت...باهم رفتن مدرسه بعد دانشگاه...داخل دانشگاه
با دوتا دختر آشنا شدن....به اسم های...
اینجای حرفش که رسید مکث کوتاهی کرد...آهی کشید دوباره
ادامه داد:
-ماندانا و سارا...عاشق شدن...بلاخره بهم
رسیدن...خانواده ها خوشحال بودن...چه دورانی بود..تا
romangram.com | @romangram_com