#دلربای_من_پارت_121
........
باید هرچه زودتر دست به کارمیشدم! ولی چطوری؟! با اون
کاری که من درحق دلربا کردم هیچ وقت توی صورتم نگاه
نمیکنه!
نگاهم به نمای حیاط عمارت دوختم....گفتم:
-وقتش نرسیده که همه جمع بشن و از حقایق گفته بشه؟!
برگشتم سمتش....هنوزم شرمنده اش بودم..درحالی که زیر لب
ذکر میگفت،با اخم تخم گفت:
-با اینکه نمیتونم ببینمت...!ولی چارهی ندارم...!اون
پاکت هارا بفرست ...ولی یادت باشه همه رو به باغ
آقاجونت دعوت کنی!
سری تکان دادم گفتم:
-باش!
روش ازم گرفت، گفت:
-حالاهم برو شرمم میشه نگاهت کنم! با نگاه کردن بهت باید
کفاره بدم!
چشم هام به زمین دوختم! حقم داشت! من باعث نابود کردن
خیلی چیزها شدم.
بدون حرفی از خونه زدم بیرون.....بلاخره راز 12سال شکسته
میشه!
پاکت نامه هارا برای همه پست کردم....مستخدم فنجان قهوه
را مقابلم گذاشت رفت.
این روزا سردرد هایم دست بردار نبودن! گاهی مواقع از
خودم نفرت پیدا میکردم و هی با خودم میگفتم من کیم؟!
romangram.com | @romangram_com