#دلربای_من_پارت_120
-یاچی؟
-یا من اینکار میکنم!
تند سرم بالا آوردم نگاهش کردم....چشم هام تنگ کردم
گفتم:
-لزومی به تو نیست!
نیشخندی زد بانگاهش تحقیرم کرد گفت:
-با وجود چنین آدمی شایدم نیاز باشه من پدر بچه باشم!
با صدای عصبی گفتم:
-حرف دهنت بفهم!
-تا الان خیلی کوتاه اومدم..
بلند شد...انگشت اشارهش به حالت تهدید سمتم گرفت تکان
دادگفت:
-ولی اینبار کوتاه نمیام! حاضرم جونم بدم ولی دلربا رو
اینطور نبینم! دارم بهت اخطار میدم رادین دلربا اشکش
دربیاد با من طرفی
انگشتش انداخت...گفت:
-حرف هام زدم...مردباش ...پای کثافتکاری که کردی بمون
دندون هام از روی عصبانیت روی هم می سابیدم! امیرعقب
گرد ازاتاق زد بیرون...ازیه طرف سرزنش های بابا ازیه
طرفم امیر...من چکار کردم با دلربا؟! باز اون روز نکبت
بار جلوی چشم هام نقش بست....من نمیخاستم اون کار
بادلربا کنم! ولی کنترلم دست خودم نبود.
ازجایم بلند شدم..چشم هام محکم روی هم بستم...تابلکه
اون روز نفرین شده ازجلوی چشم هام محوبشه...
romangram.com | @romangram_com