#دلربای_من_پارت_115

-باشه نمیرم...تو استراحت کن
مچ دستش رها کردم...به پهلو چرخیدم! چشم هام بستم!سعی
کردم مانع ریختن اشک هام بشم ولی مگه میشد؟
صدای بستن در شنیدم! چه خوب که تنهاشدم! آروم پلک هام
باز کردم! مادربزرگم بالای سرم ایستاده بود با چهرهی
غمگین نگاهم کرد...دست های چروک شده اش که نشان گر سال
ها زحمت و رنجی که کشیده بود.روی سرم کشید گفت:
-دلربا چرا؟ چرا اینکار باخودت کردی مادر؟ جیگرم خون
کردی! کاش میمیردم ولی این روز نمی دیدم؟!
با هق هق ادامه داد:
-اگه ماندانا بود اگه بچم بود هیچ وقت نمیذاشت تو
سرنوشتت اینطور بشه! دردت به جونم ...دخترم یکی یه دونه
ی من دیگه نمیذارم بهت صدمه برسه به هیچ عنوان! تورو
خدا یه چیزی بگو دارم دق میکنم!
لب های خشکم باز کردم گفت:
-مامان
بیشتر هق زد گفت:
-جونم ...
اشک هام سرازیر شدن گفتم:
-من رفتم انتقام بگیرم! رفتم کسی که زندگیم نابود کرد
نابود کنم! رفتم تا به خاک سیاه بشونم قاتل مامان
بابام! ولی سر شکسته برگشتم...دنیام که گرفت....
بیشتر زار زدم:
-همه چیم گرفت...حتی پاکیم!

romangram.com | @romangram_com