#دلربای_من_پارت_116
صدام رفت بالا ازته دل جیغ میکشیدم...مامان بزرگ سرم توی
آغوشش گرفت ...پا به پام گریه کرد...خدایا دیگه نمیکشم!
کم بهم غم دادی؟ حالاهم لکه دارم کردی؟ با مشت روی تخت
می کوبیدم!
یک ماه بعد:
نگاه مضطربم بین امیرحسین و دکتر چرخندم! دکتر لبخندی
زد گفت:
-تبریک میگم شما حامله اید!
درست شنیدم! وا رفتم....امیرحسین باتعجب و صدای بلند
گفت:
-چی؟
دکتر خندید گفت:
-انگار پدر بچه زیادی هیجان زده شده!
سقوط کردم! با صدای لرزون گفتم:
-میخام ازبین ببرمش
دکتر با تعجب گفت:
-متوجه نمیشم؟ چرا میخای بچه ات ازبین ببری؟
نگاه عصبیم بهش دوختم گفتم:
-چون نمیخامش
دکتر برام سری تکان دادگفت:
-نمیدونم چی باعث شده که بچه ات نخایی! ولی من این کار
نمیتونم بکنم!
با عصبانیت بلند شدم و از مطب زدم بیرون...توجه ی به
صدا کردن های امیرحسین نکردم!سوار ماشینم شدم و پام روی
romangram.com | @romangram_com