#دلربای_من_پارت_114
دایی به سمتم اومد گفت:
-دلربا؟
فقط نگاهش کردم! دلم نمی خواست حرف بزنم! مگه هرچی حرف
زدم فایدهی داشت؟! یاد حرف مامانمم افتاد:
-دخترم وقتی نه میاد جلوی کارت دیگه ادامه نده شاید
حکمتی داره!
دلربای احمق این همه نه اومد ولی تو باز کار خودت کردی!
مادربزرگم به چادرش چنگ زد وغرغر کنان گفت:
-چقدر گفتم دلربا دست از سراین خانواده بردار ولی کو
گوش شنوا؟ باز کار خودش کرد ...آخه خدا من چه گناهی در
درگاهت کردم که باید هی مصیبت تحمل کنم؟ یکی نیست بگه
آخه دختر نونت کم بود؟ آبت کم بود؟چیت کم بودکه پاشودی
زندگیت دو دستی خراب کردی؟!
دایی با تشر رو به مادربزرگ گفت:
-مامان کافیه!
مادربزرگ بهش چشم غره ای رفت گفت:
-بس نمیکنم! همین شماها بودید بهش پر بال دادید که
اینطور کرد
دایی با عصبانیت گفت:
-میکشمش...
قدمی برداشت که مچ دستش گرفتم...نگاه غمگینش بهم
دوخت...گفت:
-جونم دایی؟
سری تکان دادم ...پوفی کشید گفت:
romangram.com | @romangram_com