#دلربای_من_پارت_113
شد!
صحنه های چند دقیقه پیش دوباره درمقابلش جان گرفت! جیغ
های دلربا در گوشش سوت کشید!
شایدم حق با مونای بود که یک روز سنگ صبورش بود! رادینی
که دم از خوب بودن میزد! حال بدترین کار را با یک دختر
کرد!
هق هق مونا در فضای کوچک ماشین پیچیده بود! امیر مرتب
خودش را سرزنش میکرد کاش به دلربا گفته بودکه رادین دست
شیطان راهم از پشت بسته است.دلربای که برای انتقام رفته
بود.حال قربانی انتقامی شد که حتی نتوانست آن را لمس
کن! بارش شلاقانه ی باران که برماشین برخورد
میکرد....رانندگی را برای امیر عاشق پیشه سخت کرده بود!
امیر از همان روزی که دلربا را دید دلش را به دوجفت
تیله ی رنگی که وحشی به نظر میرسیدن باخت! آسمان هم دلش
برای سرنوشت این دخترک تنها سوخته بودکه این گونه گریه
میکرد!
باسوزش دستم پلک هام به سختی باز کردم! آدم های اطرافم
تارمیدیم! پلک هام روی فشردم! تصویر مقابلم واضح شد!
مونا چتریم رو کنار زد...با نگرانی گفت:
-بهتری؟
فقط نگاهش کردم! ازخودم و ازدنیای اطرافم نفرت
داشتم...!نگاهم چرخندم روی مادر بزرگم ثابت ماند..باز
تسبیحه اش دستش بود و داشت ذکر میگفت! اصلا مگه خدا صداش
می شنید؟
romangram.com | @romangram_com