#دلربای_من_پارت_112

امیر درحالی که نفس نفس میزد از اعصبانیت با فریاد رو
به رادین گفت:
-یک روزکه به عمرم مونده میکشمت!
رادین هنوزم درشوک بود! خودش هم باورش نمیشد! که با
عشقش چنین کارکند؟! غریزهی مردانه اش با او چکار کرده
بود؟
چطور توانست لکه ی برپاکی دامن یه دختر بزند؟! بی شک او
از حیوان هم پست تر بود!
امیر لباس های دلربا را به سختی تنش کرد.مونا هنوز
نتوانسته بود چنین صحنه ی را هضم کند...امیر دلربا را
بغل کرد بلندشد روبه مونا کرد گفت:
-بلند شو!
مونا به سختی بلند شد و به دنبال امیرراه افتاد...قبل
از رفتنش نگاهش به رادینی دوخت که یک روز فکرمیکرد او
حداقل باهمه فرق دارد و دلش از هرگونه کینه و نفرت
خالیست! ولی الان به یقین رسیده بود رادین هم یکست مثل
بقیه!
آب دهنش جلوی رادین پرت کرد و با نفرت گفت:
-مرد بودنت را به خواهرم ثابت نکردی! پست بودنت را ثابت
کردی!
معطل نکرد و از اون ویلایی نفرین شده که آیندهی تک
خواهرش به سیاهی کشیده بود خارج شد!
رادین هنوزم در شوک قرار داشت!به سختی بلند شد...به لکه
خونه ی که روی پارکت های قهوه ای رنگ ریخته بود خیره

romangram.com | @romangram_com