#دلربای_من_پارت_111
-سوار شو!
مونا سوارشد....امیر وسایل انداخت داخل ماشین....دوباره
حرکت کردن!
امیر مرتبا داخل دلش دعا میکرد که رادین خریت نکند! چون
دوستش را می شناخت! وقتی دیوانه میشد! هرکاری از دستش
بر می آمد!
ساعت ها از یکدیگر سبقت می گرفتن..دلربای که دم از
انتقام میزد! حال داشت زندگیش را زیر دستان رادین به
تارج می گذاشت! به کدامین جرم؟!
به راستی که فاصله ی نفرت و عشق کوتاه است..
شاید اگر مهرسکوت شکسته میشد! هیچ وقت دلربای که خوب
بودنش زبان زد عام خاص بود اینطور قربانی نفرت نمیشد!
هرچقدرکه قوی باشی ولی بازم فریب روزگار رومیخوری!
امیر ماشین جلوی در ویلا متوقف کرد وسریع پیاده
شد..میدانست در زدن بی فایده ست...سریع اوج گرفت و از
دیوار بالا رفت.
در را باز کرد.مونا هراسان وارد شد...امیر با گام های
بلند به سمت ویلا می دوید! ....در را به شدت باز
کرد....ناباورانه نگاه صحنه ی روبه رو کرد...مونا جیغ
بلندی کشید....
امیر به سمت رادین یورش برد و مشت محکمی به صورتش کوبید
و نقش بر زمین شد! مونا به سمت خواهرش دوید و کنارش
زانو زد گفت:
-دلربا قربونت شم چشم هات باز کن!
romangram.com | @romangram_com