#دلربای_من_پارت_109
دوباره شروع کردم به نقش بازی کردن! برگشتم
سمتش....دستام روی سینه اش گذاشتم و لبخندی زدم گفتم:
-کنار تو هیچ وقت نمیترسم!
بدون هیچ عکس العملی نگاهم کرد آروم روی صورتم خم
شد...دستم عقب بردم! و نرده بالکن داخل دستم فشردم!
دماغش به دماغم چسباند ! نگاهش اون چیزی نبود که من
میخاستم! ...زمزمه وار گفت:
-بریم شام!
آب دهنم به سختی قورت دادم گفتم:
-باشه!
ازم فاصله گرفت و از اتاق زد بیرون....نفسم باشدت آزاد
کردم....
-دلربا آروم باش! امشب کار یکسره کن.!
به خودم مسلط شدم از اتاق زدم بیرون....
صندلی رو عقب کشیدم نشستم!نگاهم به میز دوختم.با تعجب
گفتم:
-همه ی اینهارا تو درست کردی؟
پقی زد زیر خنده گفت:
-نه بابا مگه آشپزم؟
-پس اینها...
-وقتی شما درحال فکر کردن بودی! من اینها رو سفارش دادم
-آهان
دیگه حرفی زده نشد و مشغول خوردن غذا شدیم! دلشورهی بهم
غلبه کرده بود...یه ندای ازته دلم گفت:
romangram.com | @romangram_com