#دلربای_من_پارت_108

بدون حرفی وسایلم برداشتم و به سمت اتاقی که رادین گفت
رفتم...
در اتاق باز کردم...یک اتاق 24متری که یه تخت دو نفره
داشت...با پرده های آبی کم رنگ...وسایل گوشه ی اتاق
گذاشتم و به سمت بالکن رفتم.
پرده رو کنار زدم.در بالکن باز کردم.نسیم خنکی صورتم
نوازش کرد..وارد بالکن شدم.نگاهم به دریا دوختم! قبل از
اومدنم به شمال تموم فکرام کرده بودم!
تصمیمم آخرم گرفته بودم! پا روی تموم زندگیم
گذاشتم..حتی پا روی دوست داشتنی که این چند روز مهمان
ناخواندهی قلبم شده...دلتنگم خیلی مثل اون سالمندی که
در غروب آسایشگاه چشم به لب پرستاری دوخته که بگه
ملاقاتی داری!
زیر لب آروم زمزمه کردم:
-بابا مامان ببخشینم!میدونم بد شدم! میدونم اون چیزی
نبودم که میخاستین! ولی نمیتونم از شعله ی انتقامی که
داخل دلم روشن شده بگذرم! از امروز به بعد زندگیم عوض
میشه ! شاید دیگه نتونم مثل سابق زندگی کنم! ولی بازم
میگم ققط بخاطر شماها...شاید اینطوری دلم یکم خنگ شه!
دستی دورم حلقه شد.لرزی به بدنم افتاد...صدای کنار گوشم
آروم زمزمه وار گفت:
-نترس منم!
ضربان قلبم رفت بالا! زیر لبم فوشی نثار قلبم کردم!
نباید با این چیزا واکنش نشون می داد.

romangram.com | @romangram_com