#دلربای_من_پارت_107
رفت آمد بودن ترس مونا رو بیشتر میکردن!
امیر نگاهش به چرخ ماشین انداخت...مشتش را روی سقف
ماشین کوبید و ازبین دندون هایش غرید:
-ای به خشکی شانس
مونا تکیه اش به دربسته ماشین زد.امید آخرش هم از دست
داد....اینبار مطمئن بود که خواهرش ضربه آخرش میزند
باتکان های که بهم وارد میشد آروم پلک هام باز کردم!
رادین باهمون چهره خونسردش بهم گفت:
-رسیدیم پیاده شو!
کش قوسی به بدنم دادم...بدنم خشک شده بود! رادین وسایل
از ماشین درآورد...نگاهم دور تا دور ویلا
چرخندم...خورشید در حال غروب کردن بود.به سمت ویلا
رفتیم...منتظر ایستادم.رادین اومد در باز کرد.وارد
شدیم...لامپ هارا رادین روشن کرد.
برگشتم نگاهش کردم...مدتی بودکه دلم با این نگاه می
لرزید! از اون نگاه های که دل هر عاشقی رو می لرزاند!
نه نباید من با این نگاه دلم بلرزه! حق نداشتم!
چی داشت سرم می اومد؟ زندگیم داشت کم کم نابود میشد!
اونم با دست های خودم.صدای رادین منو به خودم آورد.
-چرا ایستاده ای؟
به سختی لبخندی زدم گفتم:
-خب میخایی چکارکنم؟
-اینطور نمون! وسایلت ببر داخل اتاق طبقه ی بالا دست
راست اولین اتاق..
romangram.com | @romangram_com