#دلربای_من_پارت_106

هردو با عجله از مطب زدن بیرون....امیر مثل دیونه ها
رانندگی میکرد! درحین رانندگی به این فکر میکرد! آدمی
که دم از عشق میزد! چه شد پس! که یهو اینقدر از عشقش
متنفر شد؟!
مونا درحالی که به گوشی ورمیرفت گفت:
-جواب نمیده!
امیر غرق در افکارش بود و توجه ی به حرف های مونا
نداشت! امیر در دلش نالید:
-کاش هیچ وقت عاشق دلربا نمیشدم!
همه چیز بهم ریخته بود! هرکس سنگ خودش را به سینه میزد!
مونا سرش به شیشه چسباند! با سن کمش ولی تمومی مشکلات
دنیا سرش هوار شده بودن! مونا به این فکر میکرد:
-چه میشد دلربا ازخر شیطان پایین می آمد؟!
راز ها هنوز ناگفته مانده بودن! هرکسی یه راز داشت! که
اگر برملا میشدن..انتهایش به شب بارانی میرسید"مرگ
مهرداد سرمد"
رادین جلوی ویلایش متوقف شد! نگاهش به دلربا دوخت! چقدر
در خواب معصوم میشد!
کاش اینقدر دلربا بد نبود!
ولی دیر شده بود! رادین تصمیم خودش را گرفته بود!
همه گفته بودن رادین خود شیره ! و بازی با دم شیر عوارض
خودش دارد!
امیرحسین از ماشین پیاده شد و در محکم بهم کوبید! پشت
بندش مونا پیاده شد...صدای ماشین های که در جاده درحال

romangram.com | @romangram_com