#دلربای_من_پارت_105
-مشکلی نیست خداحافظ
سریع ازاتاق زد بیرون..مونا در بست...امیر با نگرانی
ازپشت میزش بلند شد و به سمت مونا اومد گفت:
-چیه؟ چرا داری می لرزی؟
مونا با صدای لرزان گفت:
-اصلحه!
امیر نگرانیش دو چندان شد و باصدای نسبتا بالا گفت:
-اصلحه چی؟
-نیست!
امیر بدطور جاخورد....باگیجی گفت:
-نمیفهمم یعنی چی؟!
-دلربا و رادین رفتن شمال ! بعد از رفتن دلربا رفتم
داخل اتاقش ولی اصلحه نبود!
امیر درحالی که دستپاچه شده بود گفت:
-چرا معطلی پس! سریع بیا بریم دنبالشون!
مونا نالید:
-ما که نمیدونیم کجا رفتن!
امیر یکم در فکر فرو رفت! هدس زدن پاتوق خرابکاری های
رفیق چندساله اش کار دشواری نبود! امیر وسایلش برداشت
گفت:
-من میدونم!
مونا با تعجب گفت:
-تو ازکجامیدونی؟
-بعدا توضیح میدم!فقط سریع باش
romangram.com | @romangram_com