#دلربای_من_پارت_104
قرارمون بیرون شهر بود....باهاش تماس گرفتم ...
-جانم؟
-دلربا کجای؟
-رادین )...(کی حالا میای؟
-نزدیکم
تماس قطع کردم.کنار یه تاکسی زرد رنگ ایستادم! براش
بوقی زدم! سریع پیاده شد.وسایلش عقب ماشین جا داد...روی
صندلی جلو جاگرفت!
باز شروع کرد به نقش بازی کردن! عجب بازیگری بود!
-چطوری عزیزم؟
-خوبم..!
مسافت زیادی رو طی نکرده بودیم که دلربا چشم هاش بست
خوابید! ...خدا روشکر که خوابید و زیاد وانمود به خوب
بودن نکرد!
مونا سراسیمه به سمت مطب امیرحسین رفت...ازوقتی که
دلربا حالش بد شد و به بیمارستان بردنش ....مونا تمام
زندگی شان را برای امیرحسین تعریف کرد حتی از رابطه ی
خودش و رادین....بدون توجه به اخطارهای پی درپی منشی
وارد اتاق امیرحسین شد.درحالی که نفس نفس میزد روبه
امیرحسین گفت:
-امیر باید باهات حرف بزنم!
امیر روبه بیمارش گفت:
-سروقت تشریف بیارید.
بیمار با تعجب نگاهش بین مونا و امیر ردبدل کرد! گفت:
romangram.com | @romangram_com