#دلربای_من_پارت_103
پیاده روی از هم جدا شدیم!
.......
آخرین لباس داخل ساکم جا دادم! صدای تلفنم بلند
شد...پوفی از روی کلافگی کشیدم و به سمت موبایل
رفتم.مونا بود ....تماس وصل کردم!
-جونم مونا؟
-داری چکار میکنی؟
اخم هام درهم کشیده شدن از تعجب گفتم:
-جان؟
تن صداش عصبی بود گفت:
-خودت به اون راه نزن! منظورم دلرباست
تازه متوجه منظورش شدم! گفتم:
-اهان! هیچی!
-هیچی؟ تو داری با اون میری سفر! بعد میگی هیچی؟ شماها
دارید چکار میکنید؟!
-ببین مونا! هرچیزی عکس العمل داره! دلربا هم باید
منتظر عکس العمل من باشه!
دادکشید:
-برای تو و دلربا خیلی متاسفم! ازاینجا به بعد من
نیستم! ...اصلا میدونی چیه؟ برید داخل سفر شمال همو
بکشید! اینطور مساوی می شید
تماس قطع کرد..خدایا بهم یه صبر بزرگ اعطا بفرما!
سریع وسایلم برداشتم از خونه زدم بیرون...تصمیمم گرفته
بودم! اره منم میخام بد باشم! حالا که اون بده منم بدم!
romangram.com | @romangram_com