#دلربای_من_پارت_102

بعد از خوردن غذا به سمت پارک روبه روی رستوران رفتیم!
درحالی که قدم میزدیم! دلربا گفت:
-رادین تو هنوزم به عشق بچه گی هات فکر میکنی؟
ایستادم...مقابلم ایستاد...به چشم هاش خیره شدم! توی
دلم گفتم:
-اره دلربا عاشقتم ولی دارم کم کم ازاینکه تظاهر به خوب
بودن میکنی ازت متنفرم میشم!
دستام داخل جیبم فرو بردم گفتم:
-نمیدونم...براچی این سئوال پرسیدی؟
فاصله ی که بین مون بود رو پرکرد دست هاش روی تخت سینه
ام گذاشت ...نگاه عشوه گرانه اش بهم دوخت گفت:
-میخام جای اون عشق پرکنم!
نیشخندی زدم...و نگاهم ازش گرفتم..هه واقعا خنده دار
بود! شایدم حق با اون بود
من عاشق کسی بودم که از نفرت و بدی هیچی نمیدونست!
دلربای من با اینی که جلوم ایستاده بود کلی فرق داشت!
کاش هیچ وقت ازبچه گی عاشق این دوجفت تیله ی رنگی
نمیشدم!
اگر یکماه پیش هرکس می پرسید عاشقی؟ با قاطیعت جواب می
دادم اره ...من یه عشق قدیمی دارم به اسم عشق بچه گی
هام! ولی الان هرچی بیشتر میشناسم همبازی قدیمی رو بیشتر
ازش نفرت پیدا میکردم....نگاهم روی صورتش می چرخندم!
-سعی کن جای خودت پرکنی نه جای کسی دیگه رو!
از حرفم جاخورد! به سختی لبخندی زد سکوت کرد....بعد از

romangram.com | @romangram_com