#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_99
بلند شد و اومد سمتم و من رو بغل گرفت و حسابی چلوند به زحمت از خودم دورش کردم و گفتم
. حالا که دیگه خودم تنهایی همه وسایلم رو آوردم یادت افتاده بیای استقبال...اون موقع تا حالا که من داشتم با مشقت بدین سو می آمدم که تو لم داده بودی رو مبل واسه خودت
از لحن کتابی من خنده اش گرفت و با خنده گفت
. به جون تو اگه من میدونستم تو پشت دری.... از این ماکان مارمولک پرسیدم کی بود گفت آشغالی
ماکان همون جوری که هواسش به تلویزیون بود خندید و گفت
. خب مگه دروغ گفتم
چنان حرصی شدم که همون جا بیخیال عینک افتابی گرونم شدم و کیفم رو با شدت به سمت کله ماکان نشونه گرفتم الحق هم که نشونه گیریم حرف نداشت و کیف دقیقا وسط سرش خورد
ماکان میدویید و من دنبالش
.حالا دیگه من اشغالیم هان دارم برات مردی وایسا
.نامردمو در میرم
.میکشمت دستم بیفتی جوری کچلت کنم که همه دوستدخترات بپرن
ادرین کیفم که روی زمین افتاده بود نامحسوس و دور از چشم پسرا سر داد و به عنوان زیرپایی جلوی راه ماکان انداخت و ماکان فقط شانس اورد که با سر روی مبل فرود اومد شیرجه زدم روش و حالا نزن کی بزن
.که من فشنیست لازم دارم
romangram.com | @romangram_com