#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_83

.به آدرین

به صورت کاملا نامحسوس دیدم که رنگ نوا پرید و خودش رو کمی جمع و جور کرد

. عه مگه اینجاست

. اوهوم پشت سرت وایساده

نوا چنان برگشت و به پشت سرش نگاه کرد که احساس کردم گردنش شکست اما هرچه بیشتر میگشت آدرین رو نمیدید پس ندیده و نشناخته و با صدایی لرزون سلام کرد آدرین هم با لحن با مزه ای جواب سلام داد و لحن خنده دارش منو به خنده انداخت نوا به سمت من برگشت و خودش رو به سمت من جلو کشید که زیاد نزدیک آدرین نباشه و پرسید

. به چی میخندی

. هیچی به تو که مثل بید داری میلرزی...ترسیدی

. نه مگه ترس داره

به مسخره گفتم

. نه اصلا دیدن یه روح ترس نداره از نظر تو

. سرمت تموم شه میتونی بری ولی با این حالت خوب نیست تنها بمونی تو خونه پاشو بیا خونه ما

تنهایی و غریبی چه به روزم اورده بود که بدون تعارف قبول کردم

نوا هم مثل من از شهر دیگه اومده بود و بقولی مثل من غیر بومی بود با این فرق که اون خونه خاله اش زندگی میکرد

romangram.com | @romangram_com