#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_76
مستقیم به سمت تخت ادرین رفتن پشت سرشون رفتم و شیرین دیدم که خواهر کوچولو ادرین رو روی صندلی ایستاد تا قدش برای دیدن برادرش برسه به سمتشون رفتم و سلام کردم شیرین نگاهی به روپوشم انداخت و متوجه شد از پرسنل هستم و پرسید
.تغییری کردن
تغییر...خب معلومه عاشق شده اما به زبون اوردم
.نه بدتر شده نه بهتر
و به دختر کوچولویی که به من اخم کرده بود نگاه کردم و تو دلم گفتم ببین نیم وجبی از الان خواهرشوهر بازی داره درمیاره ها بهش لبخند زدم که گفت
.من شما رو میشناسم
قبل از اینکه بتونم حدسی بزنم شیرین با اخم خطاب به دخترک گفت
.توباز از راه مدرسه رفتی خونه قبلی...مگه نگفتم خطرناکه رانیا
سرش انداخت پایین و محضون گفت
.دلم واسه خونمون تنگ شده واسه اجیم داداشام
برگشت و دست ادرین رو گرفت و گفت
.دلم واسه اینکه اذیتم کنه تنگ شده
romangram.com | @romangram_com