#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_74


با ترس به هوای اطراف سلام کرد

.ببخشید دیروز ...یعنی

طفلک از ترس لکنت زبون گرفته بود و باعث خنده ادرین شده بود رفتم و دستش گرفتم و به داخل سی سی یو کشیدم و گفتم

.نترس ازش خیلی ماهه

تایید مردد نوا منو هم به خنده انداخت

بعد از تحویل شیفت دوباره همراه نوا برای معاینه بیمارا رفتیم

بیمار تخت یک دیروزبه هوش اومده بود و به بخش منتقل شده بود و به جاش زنی اورده بودن که موقع زایمان ایست قلبی داشت و الان تو کمابود

بیمارتخت دو دیشب تموم کرده بود و تختش خالی بود طی این سالها به مردن ادمها عادت کردم اما برای یه لحظه فکر مردن ادرین به ذهنم رسید و قلبم ایستاد

بعد از ویزیت بیمار جدید تخت سه سراغ ادرین رفتیم

بالای سر خودش نشسته بود هنوزم فکر نبودنش تو ذهنم بود با اندوه دستش رو گرفتمو اشکی که توچشمام جمع شده بود چکید نوا که اشکمو دید برای دلداری دستی روی شونه ام گذاشت

دوباره دستگاه تپش قلب نامنظم گزارش داد به روح ادرین که با غصه خیره ام بود نگاه کردم

غم تو نگاش به صداش سرایت کرده بود


romangram.com | @romangram_com