#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_73
برگشتم و با لبخند نگاش کردم برای منه بی جنبه که جز از برادرام از مرد دیگه ای محبت ندیده بودم این محبتا حتی اگر از طرف یه ادم رو به موت ولی شیرین بود
ماشین توی پارکینگ بیمارستان پارک کردم و پیاده شدم ادرین هم دنبالم اومد و گفت
.به اون دوستت دیروز چی گفتی
.همه چیو
.یعنی باور کرد
.با اون بلایی که تو سرش اوردی معلومه باور کرد وگرنه چه دلیل دیگه ای واسه اون اتفاقا میتونست بیاره جز اینکه دیونه شده
همزمان با نوا به در سی سی یو رسیدم دیگه ازش کینه ای نداشتم و با روی خوش سلام کردم
.سلام نوا جون صبح بخیر
.سلام با کی حرف میزدی
بدون اینکه جوابی داده باشم هینی کشید و با ترس پرسید
.باهاته
به ترسش خندیدم و گفتم
.نترس کاریت نداره
romangram.com | @romangram_com