#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_71
نوا...نوایی که باهم دوست شدیم که همه چیز روبراش تعریف کردم که نمیدونم از ترس یا دوستی ولی حرفامو باور کرد و بهم اعتماد کرد
درو باز کردم رفتم داخل جلوی تلویزیون خاموش روی مبل نشسته بود و سرش به پشتی مبل تکیه داده بود و چشماشو بسته بود
میدونستم خواب نیست روحا که نمیخوابیدن مقنعه ام رو کندم و روی دسته مبل انداختم بدون اینکه مانتومو در بیارم رفتم سرم رو گذاشتم روی پاهاش... روی پاهای یخ زده اش بینمون سکوت بود نه اون حرفی زد نه من فقط توسکوت دستای سردش روی سرم کشید و موهای ژولیدمو نوازش کرد
مدتی که گذشت بالاخره بحرف اومد
.فقط خواستم بترسونمش من هیچ وقت به کسی ازاری نمیرسونم حیوون که نیستم وحشی که نیستم
زیرلب زمزمه کردم
. نه تو عشق منی
دستم کشید و از رو پاش بلندم کرد و با چشمای شوکه اش به چشمام خیره شد
.مسخرم کردی یا...
بین حرفاش پریدم و خیلی جدی گفتم
.دوست دارم
چشماش بین چشمام میگشت تاعمق حرفمو درک کنه مگه میشد تو یه هفته عاشق کسی شد اونم کسی که ممکنه بود امروز باشه و فردا نباشه و حتی ممکن بود همین بودنش غیرممکن باشه باور پذیر نبود منم بودم باور نمیکردم اما دوست داشتن باور قلبه نه منطق و قلب من اون فریاد عشقمش رو باور کرده بودم حالا نوبت ادرین بود دوست دارمم رو باور کنه
ناباورم و با لکنت زمزمه کرد
romangram.com | @romangram_com